مولانا محمد بن احمد بيغمى
24
داراب نامه ( فارسى )
ترك ناموس پدر بكنم . اكنون به تو توقع آن دارم كه با من عهد كنى و سوگند خورى كه تا من وفاى ترا معلوم كنم ، من نيز سوگند بخورم و عهد بكنم كه تا زنده باشم دست غير بدامن خود نگذارم و دايم در وفاى تو باشم . بهمن زرينقبا و گلبوى هردو باهم عهد كردند و سوگند خوردند . چون آن هردو يار گرامى باهم عهد بستند بهمن زرينقبا دست در گردن گلبوى كرد و آن خرمن گل را در كنار درآورد و به مهر دلش در آغوش گرفت و ببوسيد . گفت همين لحظه شهر دمشق را بگيرند ، پدرت بدست ايرانيان گرفتار شود . لابد كه از براى خاطر تو او را ببخشند و اگر بگريزد هركجا كه باشد او را بدست آوريم و هم از براى خاطر تو او را بدست دشمن ندهيم و آزاد كنيم و همان ملك دمشق را به دو دهيم كه اگر اول به قوت خود پادشاهى كرد ، بعد ازين برعايت تو پادشاهى كند . اما ترا چندان صبر بايد كردن كه شاهزاده فيروز شاه عين الحيات را در ملاطيه بدست آورد و عروسى او بكند . چند كس ديگر در سپاه ما هستند كه ايشان مثل من محبوبان دارند ، جمله موقوف كار فيروز شاهند . چنانك دانسته باشى ؛ توراندخت دختر وليد بن خالد محبوب مظفر شاه است ، شفاء الملك دختر نعمان طايفى و گلاندام « 1 » دختر اسكندر شاه اسكندرانى محبوب جمشيد شاه و كريمه از آن خورشيد شاه . اين جمله كه گفتم همه شاهزادگانند و همه در سپاه ملك دارابند . ترا نيز در صف ايشان برم . دلدارى بسيار با گلبوى كرد و او را مىبوسيد و وعدها ميداد . بعد از آن به شراب خوردن مشغول شدند . آندو يار گرامى و آندو دوست جانى در خانهء خالى به شراب خوردن مشغول شدند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه در جنب خانهء ليلى خانهيى بود از آن جوانى ، و اين جوان در آن دم بر بام خانه آمده بود . آواز غوغا مىآمد كه فرخزاد مىگذشت . جملهء خلق دمشق بر بام و ديوارها
--> ( 1 ) - در اصل : گلبوى .